تبليغاتX
گفتار
گفتار
در باب فلسفه - عرفان - ادبیات
قالبهای وبلاگ تماس آرشیو صفحه نخست
  4 شعر از شمس لنگرودی ( ملاح خیابان ها- آهنگ دیگر - 1386)     87/04/10-18:7-زهره فخرایی  

(1)

 

دوستت دارم

و عشق تو از نامم می تراود

مثل شیره ی تک درختی  مجروح

در حیاط زیارت گاهی

 

(2)

 

تمامی راه را با تو بودم

تمام اسکله ها

                باران ها

                           بادها،

تمامی راه را با تو بودم

وقتی که چون پرنده ای تبعیدی

                    زمین را ترک می گفتم و

                                 بالی با من نبود ،

وقتی که در اشکم ، چون شمعی فرو می رفتم و

مومیایی شده

خاموش می شدم،  ...

 

تمام طول سفر کنار تو گام می زدم

کجا بودی تو ؟

 

(3)

 

امروز

صبحانه ی من تو بودی

نان گرم و شیر و عسل

روزنامه ها و خبر

صبحانه ی امروزم

 برشی از تو بود .

 

سیرم از این جهان

اشتهای تو دارم.

 

(4)

 

باران

 کنار چمن می بارد

و عنکبوت ها و مورچه ها

                               دل تنگ اند،

 

اخمت را باز کن

                     کاربافک غمگین !

فکر می کنی که جهانی را آب برده است

اخمت را باز کن

و به آواز پرندگان گوش ده!

و بگو آب روشنایی است

اشک های خدا روشنایی است

ویرانی خانه ها روشنایی است ، ...

 

باران

 کنار چمن می بارد

و عنکبوت ها و مورچه ها

دل تنگ اند.

 


لینک به نوشته  |   
 
  درباره ی قدیس آگوستین     87/03/12-0:33-زهره فخرایی  

اگوستین به سال 354 م (حدود 250 سال پیش از اسلام) در ایالت رومی تاگاست در آفریقا متولد شد. مادر او یک مسیحی متعهد و پدرش تا چندی پیش از مرگ ، مشرک بود . او در کودکی تحت تعالیم ابتدایی مسیحی قرار می گیرد، ولی غسل تعمید نمی یابد .

در سال 370 برای تحصیل علم خطابه به شهر کارتاژ می رود و در آن جا ارتباطش با مسیحیت قطع می شود .آگوستین با مطالعه ی یکی از آثار فعلا مفقود چیچرو ، با فلسفه آشنا می شود و این آشنایی آتش اشتیاق به تفکر را در دلش بر می افروزد . ذهن جستجو گرش چندی او را به سوی مانویان ، چندی به جانب شکاکان و نهایتا به وادی تفکر نو افلاطونی می کشاند.

در سال 384 ، معلم خطابه ی شهر میلان می شود وهمان جا تحت تاثیر قدیس آمبروز ونیز دوستی با چند مسیحی معتقد مسیحیت را در آغوش می کشد و در سال 386 ، توسط قدیس آمبروز غسل تعمید می یابد .

چندی به آفریقا باز می گردد ودر زادگاهش صومعه ای بنا می کند . در سال 391 ، به مسلک کشیشان در می آید و به سال 395 ، اسقف شهر هیپو می گردد .

او علاوه بر انجام وظایف یک پدر روحانی ، رساله های علیه بدعت گذاران می نگارد و در حراست از عقاید مسیحی ، وفادارانه جد و جهد می ورزد .

آگوستین در سال 430 ، هنگامی که شهر هیپو در محاصره ی اقوام ژرمن قرار داشت ، وفات یافت.

 

 

بدون تردید کتاب اعترافات آگوستین یکی از مهم ترین آثار کلاسیک جهان و از ماندگار ترین نوشته های عرفانی است که شامل سیزده دفتر می باشد.

 

فهرست وقایع مندرج در اعترافات

 

 

دفتر اول

کودکی ، آگوستین ابتدا به مدرسه ای در تاگاست و سپس به مدوره می رود ، تحت تعلیمات مذهبی قرار می گیرد اما حتا آن گاه که به شدت بیمار است ، غسل تعمیدش به تعویق می افتد ،  او به نسبت کم سالی اش گناه کار بزرگی بود .

 

دفتر دوم

پیش از عزیمت به کارتاژ و ادامه ی تحصیلاتش یک سال در خانه می ماند، غلیان شهوت نوجوانی ، دزدی از درخت گلابی .

 

دفتر سوم

عزیمت به کارتاژ وغوطه ور شدن در لذات ، با خواندن کتاب چیچرو عشق به فلسفه در دل او جای می گیرد، به هواداران مسلک مانوی می پیوندد این مسئله مادر آگوستین ، مونیکا ، را به شدت رنجه می سازد.

 

دفتر چهارم

در تاگاست معلم فن خطابه می شود و همان جا معشوقه ای اختیار می کند ، صمیمی ترین دوستش می میرد واو برای فائق آمدن بر غم فراق ، به دوستان دیگری در کارتاژ می پیوندد، کتابی تحت عنوان « زیبایی و تناسب » می نگارد.

 

دفتر پنجم

فاستوس ، اسقف مانوی ، به کارتاژ می آید . آگوستین در می یابد که فاستوس از حل اختلافات موجود میان تعالیم مانوی و واقعیات علمی عاجز است و همین موجب دل زدگی او می شود . پس مجذوب آرای نوافلاطونیان می شود .

 

دفتر ششم

مونیکا به میلان می آید .آگوستین در می یابد که تلقی پیشین او از تعالیم مسیحی خطا بوده است ، او در می یابد که همواره نمی توان به معنای ظاهری کتاب مقدس بسنده کرد ، در صدد ازدواج برمی آید و از این روی

، معشوقه ی خود را رها می کند .

 

دفتر هفتم

او هنوز قادر نیست خداوند را به مثابه ی یک وجود روحانی متصور شود و هم چنان از تبیین مسئله ی شر عاجز است ، اما کتاب های نوافلاطونیان به او مدد می رسانند و در می یابد که شر از انحراف اراده ناشی می شود و آن گونه که مانویان ادعا می کنند شان جوهری ندارد، به مطالعه ی پولس قدیس می پردازد.

 

دفتر هشتم

مطلع می شود که ویکتو ریانوس  مترجم آثار افلوطین به مسیحیت گرویده است و راغب می شود که از الگوی او پیروی کند اما بلند پروازی های دنیوی و دشواری پاک دامنی او را مانع می شود .با شنیدن ماجرای مسیحی شدن دوتن از سرداران دربار امپراطور که به واسطه ی خواندن داستان آنتونی ، راهب مصری، دچار تحول روحی شده بودند مسیحیت را در آغوش می کشد و مادر را غرق شادی می کند .

 

دفتر نهم

از منصب خود کناره گیری می کند و به همرا ه دوستانش به یک خانه ی روستایی در کاسیسیا کوم می رود ، در عید پاک سال بعد به میلان باز می گردد و آن جا غسل تعمید می یابد ، به همراه مادر و دوستانش عازم آفریقا می گردد ، مرگ مونیکا و شرح سلوک زندگی اش.

 

دفتر دهم

آگوستین از خوانندگان تقاضا می کند که خداوند را به خاطر گرویدن او به مسیحیت سپاس گویند و برایش دعا کنند ، او توانایی خود را در غلبه بر وسوسه های جسمانی گوناگون به محک آزمایش می گذارد، تنها به لطف پروردگار است که می توان بر این وسوسه ها فائق آمد، می توان به آشتی با پروردگار امید داشت .

 

دفتر یازدهم

شرح نخستین آیه از سفر تکوین : در آغاز خداوند آسمان و زمین را آفرید ، او عالم را تنها در کلمه اش خلق کرد واز این روی تعبیر در آغاز را ما به معنای کلمه ی پروردگار می فهمیم . این پرسش که پیش از خلق آسمان و زمین خداوند به چه کاری مشغول بود؟چنین پاسخ داده می شود که پیش از خلق اصلا زمان وجود نداشته بنابر این این سئوال بی معنا است .

 

دفتر دوازدهم

تاویل آیات اول و دوم از باب نخست سفر تکوین : در آغاز خداوند آسمان و زمین را آفرید ، زمین ناپیدا و بی شکل بود ، در این جا آسمان به معنای عالم روحانی است و زمین به معنای ماده ی بی صورت است که عالم مادی از آن برساخته شد ، اما آسمان را خداوند در روز دوم خلقت آفرید ، در سومین روز خلقت خداوند زمین و دریا را از ماده ی بی صورتی که پیش از نخستین روز ، خلقش کرده بود بر ساخت .

 

دفتر سیزدهم

تفسیر تمثیلی نخستین باب از سفر تکوین ، نوری که خداوند در نخستین روز آفرید همانا عالم روحانی است که از بازتاب شکوه پروردگار ، منور گشته است ، تاریکی ای که خداوند از نور جدایش ساخت نمایانگر روح است که هنوز از نور پروردگار بهره مند نشده است .

گنبد آسمانی که آب های زبرین را از آب های زیرین جدا می سازد نماد کتاب مقدس است که بسان سپری بر بالای سر ما محافظتمان می کند بر فراز این گنبد فرشتگان سکنا دارند که در حضور پروردگار از هر خطری ایمن اند .

( برگرفته از کتاب « اعترافات قدیس آگوستین » ترجمه ی سایه میثمی ، ویراسته ی مصطفا ملکیان )


لینک به نوشته  |   
 
  4 شعر از شهاب مقربین(کنار جاده ی بنفش کودکی ام را دیدم)     87/02/30-0:30-زهره فخرایی  

(1)

 

برفی سنگین نشست

درختی زیبا شد

درختی شکست

 

(2)

 

برف

نشسته روی جباب چراغ

کلاغ

روی نیمکت سنگی

 

درختان انگار نیستند

رفته اند

از پارک جلوی خانه ی من

به زمستانی بی انتها

 

(3)

 

تو را جست و جوی کدام گم شده تا این جا آورده است

 

نیمکتی در  بعد از ظهر

سایه روشن درختی که در باد می تپید

کسی پوشیده در گرگ و میش

                                    که می آمد

بر شن ریز زیر درخت ها

 

کدام گمشده  تا این جا تو را آورده است

 

برگشته ای و

               خوابت برده

روی این نیمکت که چیزی نمانده است

نه بعد از ظهر

نه سایه

و نه هیچ

 

(4)

 

سنجاقکی نشسته روی کاغذ لرزان در دستم

با بال های زلال و چشمان هراسناک

شعری شده است

چه کنم که بماند

سنجاقی به تیره ی پشتش فرو می کنم

که تیره کند زلال بال و نگاهش را

و دیگر نماند هیچ

                      مگر شعر مرده ای برکاغذ

یا مجالش دهم که پرواز کند

و هم چنان در سکوت خویش بماند

این کاغذ سفید


لینک به نوشته  |   
 
  چند شعر از ضیا موحد (مجموعه ی نردبان اندر بیابان)     87/02/09-12:7-زهره فخرایی  

(۱)

 

محله ی ما

محله ای نیست

که کودکان در آن راحت بازی کنند

همیشه توپ

به سینه ی مردی روی نیمکت

و یا به ساک  خرید زنی

و یا – میان فریاد باغبان –

                                  به شاخ گلی

چه شد

که نیمکت خالی ماند

زنی خرید نرفت

و شاخ گل هم دیگر گل نداد؟

 

(2)

 

تنگ غروب

رازی است

در این سکوت دالان درخت ها  

 

بو شکل مبهمی دارد

 

آیا درخت یاس

در یاد آن حیاط قدیمی مانده است؟

 

ما چهره های خود را گم می کنیم

تا سال های بعد

با یاد مرگ مادر باز یادشان آریم

مانند نقش شن ها در موج ها

که می روند و باز می آیند

 

(3)

 

نگاه کن آن گربه را

چگونه آرام

از آن سکو برخاست

و باز

بر این سکو آرام

                       خواب رفت

آه که عمر من همه در

                          اضطراب رفت!

 

(4)

 

در این اتاق انبوه صندلی ها

                                  میزها

                                         کمدها

دهن کجی با من میکنند

و کاکتوسی کوچک

به گوشه ی پرتی در این اتاق

شکوفه ای آورده است

به رنگ لبخند


لینک به نوشته  |   
 
  کلام عارفان     87/01/11-14:54-زهره فخرایی  

(1) خواجه عبدالله انصاري :

 

از خود بيرون  آي ،

چون مار از پوست !

 

(2) عين القضات همداني

 

هر که عاشق شود،

و آنگاه عشق پنهان دارد،

و بر عشق بميرد،

                  شهيد باشد!

 

(3) شيخ احمد جام

 

و ما را از اين کتاب ، از آن رنج مي رسد

که هر که کتابي کند،

اغلب آن باشد که از کتاب هاي ديگر ،

و نبشته هاي ديگران چيزي بر گيرند!

ما اين کتاب ها که مي کنيم

از دل به کاغذ مي بريم

نه از کاغذ به کاغذ مي بريم،

رنج از اين است!

 

(4) محمدبن منور (اسرارالتوحيد)

 

اندر اين جهان آمدي گريان ،

و مردمان مي خنديدند!

جهد کن تا بميري خندان،

                                 و مردمان همي گريند!

 

(5) تذکره الاوليا (  ذکر بايزيد بسطامي )

 

چون از مکه مي آمد،به همدان رسيد.

تخم معصفر خريده بود، اندکي در خرقه بست و به بسطام آورد.

چون باز گشاد، موري چند در آن ميان ديد،

گفت: ايشان را از جاي خويش آواره کرده ام!

برخاست و ايشان را باز همدان برد،

و آن جا که خانه ي ايشان بود بنهاد!

      ............

 به صحرا شدم ،

عشق باريده بود و زمين تر شده ،

چنان که پاي به برف فرو شود ،

                               به عشق فرو مي شد!

(6)

شيخ ابوالقاسم قشيري :

 

گفته اند:چون حورالعين اندر بهشت سماع کنند!

درختان گل به بارآرند!

منبع: فرزانگان، با انتخاب احمد بهشتی


لینک به نوشته  |   
 
       86/12/19-22:52-زهره فخرایی  

فلسفه چيست؟

 

اين پرسشي است که از حيث دشواري انگشت نمااست . يکي از ساده ترين جواب هايي که مي توان به اين پرسش داد  اين است که

بگوييم فلسفه همان مشغله ي فلاسفه است . جواب ديگري که مي توان به اين پرسش داد ، اين است که ريشه ي فلسفه واژه اي يوناني است به معناي « دوستداري حکمت »در واقع فلسفه نوعي فعاليت است : طريقي است براي تفکر درباره ي انواع معيني از پرسش هاست . معناي ديگر فلسفه ، معناي کاربردي آن است که به نگرش کلي فرد نسبت به زندگي دلالت مي کند .(ديدگاه فرد درباره ي موضوعات کلي زندگي از قبيل وجود ، عقل ، هستي و ... است )

 

 

چرا فلسفه بخوانيم ؟

گاهي اوقات حجت مي آورند که مطالعه ي فلسفه آب در هاون کوبيدن است زيرا مشغله ي فلاسفه جز اين نيست که بيکار بنشينند و بر سر معناي کلمات بحث بي جهت به راه اندازند .مطالعه ي فلسفه نه تنها به ما کمک مي کند تا از سر روشن انديشي در باب پيش داوري ها يمان انديشه کنيم ، بلکه به ما کمک مي کند تا از باورهاي خود رفع ابهام کنيم و آن قدر در اين راه قدم بر داريم تا بتوانيم در باره ي موضوعات متفاوت استدلال بياوريم .

فلسفه با مسائل بنياديني سروکار دارد که به معناي وجود انسان مربوط مي شود . بيشتر ما سوالاتي از قبيل : از کجا آمده ام ، براي چه آمده ام را از خود مي پرسيم ، آيا برهاني براي اثبات وجود خدا وجود دارد ؟ اين ها موضوعاتي هستند که بايد مورد بررسي قرار گيرند تا اين که بتوان پاسخ قانع کننده اي به آن داد و از آن جهت که گفته مي شود زندگي وارسي نشده ارزش زيستن ندارد ف پس استمرار بر وجود انسان که به صورت روزمره باشد وبدون اين که هرگز اصولي را که آن وجودبر پايه ي آن استوار است ، سبک و سنگين کنيم هرگز سزاوار نيست و مثل اين است که ماشيني را برانيم و هيچ گاه به آن رسيدگي نکنيم وان چنان به ترمز و فرمان و موتور ماشين اطمينان داشته باشيم که قابل وصف نباشد . چون که تا به حال به اندازه ي کافي خوب کار کرده اند . اين اطمينان انسان هميشه موجح نيست . يعني شايد ترمز ماشين خراب باشد ودرست زماني که ما به آن نياز داريم وظيفه ي خود را انجام ندهد . پس مطالعه ي فلسفه نيز اين چنين است ، ممکن است براي انسان سوالاتي پيش آيد که اگر نتواند به آن ها پاسخ گويد زندگي او دچار مشکل مي شود و به پوچي مي رسد همان طور که اگر نداند ترمز چگونه تعمير مي شود ماشين او را به مقصد نمي رساند مطالعه فلسفه سبب مي شود تا از ذهن ، استفاده ي بهينه به عمل آيد . ودر واقع از اين طريق انسان مي آموزد چگونه به روشي روشن درباره ي طيف گسترده اي از مفاهيم و موضوعات تفکر کند . زيرا با تحليل موضوعات و استدلال ها انسان به مهارت هايي مي رسد که مي تواند از اين مهارت در زمينه هاي ديگري از قبيل نويسندگي ، فيلم سازي و غيره استفاده کند و صاحب تفکر نقادي شود .، مثلا فلاسفه تا آن جا پيش مي روند که مهارت هاي فلسفي خود را در زمينه هاي گوناگون از جمله برنامه نويسي کامپيوتر ، روزنامه نگاري و غيره به کار مي بندد.

 

آيا فلسفه دشوا ر است ؟

گاهي اين وضعيت ناشي از اين است که فلاسفه فقط مخاطبان و خوانندگان اهل فن را مخاطب خود قرار مي دهند وگاهي نيز به سبب اين است که در برخورد با مخاطب عام از زبان تخصصي پيچده ي فلسفه استفاده مي کند که براي کساني که به خوبي آشنايي ندارند باعث سردر گمي مي شود.     

 

 

(با نگاهي به الفباي فلسفه :نايجل وار برتون، ترجمه ي مسعود عليا)

 


لینک به نوشته  |