1
این جا قرارمان بود
{ زن با مرد همین گفت}
هنوز تا فردا راه داریم
{ مرد چیزی به صدای دریا نیفزود}
و باز هم دریا بود
مرد ساعت ها را به دریا فرستاد
زن در هر گردش
دانه های شن را برای ماهی ها ریخت
مرد قلاب ها را به دریا فرستاد
زن شیشه ها از آب دریا پر کرد
مرد زن ها را به دریا بخشید
زن دریا بود
عقربه ها روی هم که جفت شدند
مرد رفت و با دریا آمیخت
2
تلخ است شاعر دوره یی باشی که کولی کودکش را حراج می کند
ترجیح می دهم از آسمان شما چیزی کم نیاورم
چند نقطه بگذارم و
بنشینم تا پرنده یی از هرکدامشان تخم بترکاند
سرم را بلند بگیرم و بگویم که شاعرم
تلخ است شاعر دوره یی باشی
که شاعر پیشه یی چند نقطه بگذارد
تا چاهی شود و
در آن بلغزی و شاعر نباشی
ترجیح می دهم از آسمان شما چیزی کم نیاورم
چند نقطه بگذارم...
تلخ است شاعر دوره یی باشی
که کودک با چند نقطه
دنیای پیش از چند نقطه را انکار می کند
3
خط فاصلهچیزی که همین جا رخ می دهد خط فاصله است
- شما چند بار آن طرف نیمکت نشسته ای؟
- هر بار که خواسته ای!
- هر بار که آمده ای؟
الاکلنگ یکی را بالا می برد دیگری را پایین
خط فاصله همین است
بین دو جمله می نشیند
این طرف را توضیح می دهد
و آن طرف را...
- همیشه به دوردست خیره می شوی
- مگر نه ابرها تکه های یک پازل است؟
نیمکت ها را اگر بدارید
خط فاصله ها می ریزد
جمله ها کنار هم می نشیند
دیگر نه تو منتظر می مانی نه او
4
در این عکس ما گوش ها را کنده ایم
گوش را هرچه بچرخانی همین است
کوتاه بیا
چیزی جلوه کنم که موش بترسد
پشت سرم گوشی نگذارد
که چرا به دیوار پشت کرده ام
در این عکس تازه:
چرا به دیوار پشت کرده ام؟
راستش را بخواهی
در عکس تازه هیچ جا نمی افتم
ایستاده ام سر به زیر تو را ببینم
در عکس بعد
از صدا
هیچ جا نمی افتم
پس شما
دیوارها که به من پشت کرده اید!
موشتان کر
همه جا روییده اید بی چشم و رو
در این عکس بد.
5
خیلی وقت ها خواسته ام از این کوچه بکنم
بروم جایی که خیلی وقت ها از این خواسته ام بکنم
سرتا ته کوچه
چشم هایش را می بندد
از خیابان می گذرد
چند دقیقه نرفته، برمی گردد
دنبال سایه اش دراز کشیده
به ریشم می خندد
ببینید! حالا سایه انداخته
از این خواسته ام روی خیلی وقت ها
به کجا برنگردم از این کوچه؟
به نقل از:www.ghabil.com/article.aspx?id=126
به نقل از: http://bahramardabili.blogfa.com/
بهاران مبارک
شب که می شود
شب که می شود
قیچی ها هم خوابیده اند،
پیراهن های لخت
و حتا ماست بندی هایی
که برای زندگی لازمند.
تو مدادهایت را جایی گذاشته ای
و من ...
یک را به دو نرسانده رفته آن که رفته
آن الکتریسیته ی از بد ِ اتفاق، پوست!
هشت ِ ایستاده از بدِ حادثه، تن!
جدِ پس از این،
العارز خیابان سی متری
که شب می شود و تلویزیون
به عکس دیواری ِ احمد
زُل زده قایمکی
و موج های کف کرده همین طور
با سوت من قرار دارند وُ
البته نمی دانم چه خواهد شد
یک را به دو نرسانده رفته آن که رفته
تبری جامانده
که در پایان جشن عروسی
معلوم نمی کرد صاحبش کیست
رزهای زرد یک روسری که باد شد
و بر موتور که بودم
با دکوپاژی هیچکاکی
اندام مرا پخش می کرد وُ
شب که می شود ما خودمان مرده ایم
و فرم زنگ زدن این تلفن ها
یعنی که هیچ خبری نیست
و رفته آن که رفته
یک را به دو نرسانده
یک خط کشیده در هوا
یعنی که عکس های تک نفره
منزل اولین است
و می خواهم که اصلا باور نکیند
هفتاد سال سیاه.
شاعر
غالبا این طور شروع می شود
خودکار و ... پشت میز و... تقلا...
که بتراشد
بوزینه ی نوک بینی اش را...
«پو» را مردم به شعر می شناسند،
«میلوش» را...
اما چقدر کراوات
روی دست الهه ی الهام مانده
که حتا نرون هم نمی پسندد.
صفحه ی 53 : ستاره ها از شب گذشته اند...
صفحه ی 68 : رود، زمینی است که فکر می کند...
صفحه ی 101 : بیست اراده داشتی
که بیست ساله شدی...
ولی صفحه ی الساعه
تنها یک قطره خون و یک شکلات هست
که به جهنم خواندنی نباشد.
و غالبا" این طور ختم می شود
که شما - با عرض پوزش -
آدم تر از من که نیستید!
اگر اسبی بود
و راهی که مرا به سمت خانه ی تو می آورد
و سمت پله های سنگی
که از لابه لای ترک هایش
گل های زرد آبی روییده اند
و کنار پنجره تو می رساند مرا
که غرق در بوی یاس سپید است
هرگز
زیر این سقف سوخته نمی نشستم
رو در روی این پنجره
که باد هر دم
انبوه خاکستر را
بر شیشه هایش می کوبد.
(2)
آن شب هم باران می بارید
پنجره باز بود
بوی علف ها از میان مویش می گذشت
و صدای پرنده ای که بیدار مانده بود و
با باران می خواند
مثل حالا
که پرنده ای می خواند
و صدایش با بوی علف ها
از پنجره ی باز می گذرد
ببین چگونه به یاد می آورد
این آسمان دلخوش ابله
جای خالی او را .
(3)
آهسته از کنار برکه
گام برمی دارم
می ترسم از کنار کفش هایم
ریگی رها شود
آخر برکه خواب است
و خواب ماه می بیند.
29
آبان سومین سالگرد شاعر بزرگ جنوب منوچهر آتشی است. با فراقی های او یاد و خاطره اش
را گرامی می داریم.
سپیده
که سر بزند
نخستین روز روزهای بی تو
آغاز می شود
آفتاب سرگشته وپرسان
تا مرا کنار کدام سنگ
تنها بباید/ به تماشای سوسنی نوزاد
به نخستین دره سرگشتی هام
در اندیشه تو ام
که زنبقی به جگر می پروری
و نسترنی به گریبان
که انگشت اشاره ات
به تهدید بازیگوشانه
منقار می زند به هوا
و فضا را
سیراب می کند از شبنم و گیاه
سپیده که سر بزند خواهی دید
که نیست به نظر گاه تو/ آن سدر فرتوتی/ که هر بامداد
گنجشکان بر شاخساران معطرش به ترنم
آخرین ستارگان کهکشان شیری را
تا خوابگاه آفتابیشان
بدرقه می کردند
سپیده که سر بزند
نخستین روز روزهای بی مرا
آغاز خواهی کرد :
مثل گل سرخ تنهایی
آه خواهی کشید
به پروانه ها خواهی اندیشید
و به شاخه سدری
که سایه نینداخته بر آستانه ات
فردا که چشم بگشایم
از تپه روبرو سرازیر خواهی شد
-به آن سوی دامنه اما -
و پنجره ام برای ابد گشوده خواهد ماند
سپیده دم
زنبق ها بیدار می شوند/ غوطه ور در شبنم
و بوی آویشن و بابونه
از آغوشم خواهد گریخت
(کجای این دره پرسایه خوابیده بودیم
که جز صدای تیهوها
و بوی آویشن بر شانه هایم
چیزی به یاد نمی آورم ؟)
همیشه دلهره گمشدنت را داشتم
یقین داشتم وقتی بیدار شوم
تو رفته ای
و زمین دیگرگونه می چرخد
یقین دارم اما / که خواب ندیده ام
که تو در کنارم بوده ای
که با تو سخن گفته ام
به سایه سار دره که رسیده ایم
تو ساقه مرزنگوشی زیر دماغمان گرفته ای
و دیگر
چیزی به یادم نمانده است
هزار فرسنگ راه بریدم
- به یک لمحه -
صد اسب زیر رانم بخار شدند
تا به چشم سار رسیدم
( از دوردیده بودمت
به جامه پریان روستا
و در آب زلال لرزان چشمه که نگریستم
ماهی قرمز شتابنکی/ به درون بیشه ها خزید )
هزار فرسنگ و صد اسب به یک لمحه
خستگی مفرطم از این سفر طولانی است
به یک لمحه
سپیده دم که دیده گشودم
از تپه روبرو سرازیر شدی
- به آن سوی دامنه اما -
و پنجره ام
برای همیشه گشوده ماند
چشمی
به بادها سپرده ام
دلی
- چنانکه برگ سبزی -
به منقار کبوتری
فراز شهرت سرگشته ام
گرد بامت می گردم
و بر آن حیاط کوچک/ که از کف آن
چون نهال میخک دوردستی
جلوه می کنی
بی قرار می شوم و
دل دل می زنم
به سنیه ابر و به منقار کبوتر
شعرم از جنس گیاه و آتش است :
سرو است
که صدای بلند سبز مغرور دارد
و فرسوده که شود
درخت گلگون شعله خواهد شد
آمیزه آتش و سبزینه است کلامم
زمستان گرمت می کند
بهار منظرت را می آراید
و تابستان که فرارسد
سایه می اندازد/ تا دراز بکشی
و زنبوران کندوی خورشیدی را نظاره کنی
هر کجای جهان باشی
دلی به پاره ابری و/ چشمی
به منقار کبوتری توان سپرد
مپندار که دیده نمی شوی!
آه
که چه می گویم و چگونه بگویم !
همیشه/ همیشه بی تو گذشته است جهان
و می گذرد
همیشه/ همیشه بی تو چرخیده است زمین و می چرخد
چگونه بگویم آه ...
همیشه!
هر چند اما
تو بی جهان نگذشته ای بر من
و بی زمین نچرخیده ای گردم
همیشه بوده ای و نبوده ای
همیشه هستی و.../ نیستی
و دور که شده ای از پندارم
زمین چرخیده است
زمان گذشته است
و غزالان به دره ها زاییده اند
بی آنکه تبی فرا رسیده باشد اعصاب نباتیم را
چگونه بگویم آری
که بی تو نبوده ام هرگز
که بی تو من هرگز
نچرخیده ام
به کردار سنگ یاوه ای همراه زمین/ گرد هیچ آفتابی
و نروییده ام /چنان گیاهی/ کناره سنگی
تا نه انتظار نزول انگشتانت به چیدنم
تقدیری بوده بوده باشد منتظر
در ریشه
چگونه بگویم آه
که معنی نمی دهم بی تو
چنانکه معنی نمی دهد جهان
بی ما.
(1)
کجاست بام
بلندی؟
و نردبان
بلندی؟
که بر شود
و بماند بلند بر سر دنیا
و بر شوی
، و بمانی بر آن و نعره برآری:-
-« هوای
باغ نکردیم و دور باغ گذشت!...
(2)
در برگریز
پاییز
گفتی که
بایدش کند
گفتی که
بایدش سوخت
ناموس خاک
و باران
این را
نخواست اما:
آن هیمه های
گیلاس
غرق شکوفه
امروز!
(3)
جیرجیرک توی
تاریکی
او به یاد
کیست، کاین گونه بلند ، یک نفس می خواند؟
او به یاد
کیست، کاین گونه مدام؟
جیرجیرک
توی تاریکی ، آه!
(4)
نه در
خیال خزانم نه در هوای بهار
کنار این
آتش
نشسته ام
که شبی را به روز آرم و بس
چنان که
کنده ی مرده
چنان که
هیزم محض.
(5)
مثل یک
پنجره در تاریکی
که به یک
پنجره می اندیشد
به تو می
اندیشم.
پشت آن
پنجره در تاریکی
به چه می
اندیشی؟-
(1)
با لبخند
نشانی خانهی تو را میخواستم
همسايهها میگفتند سالها پيش
به دريا رفت
كسی ديگر از او
خبر نداد
به خانهی تو
نزديك میشوم
تو را صدا میكنم
در خانه را میزنم
باران میبارد
هنوز
باران میبارد
(2)
(1)
تمام اين مسافرخانه
از عطر دست هاي تو
پر خواهد شد
دهان اگر باز كند
اين چمدان !
(۲)
گنجشك ها با تو دوستند
گربه ها از صداي پايت فرار نمي كنند
سوسك ها
_اگر تو بخواهي _
كنار دمپايي ها دراز مي كشند
جانور درونم آرام شده است
تو با كدام زبان حرف مي زني ؟!
(3)
آرزوهايت بلند بود
دست هاي من كوتاه
تو نردبان خواسته بودي
من صندلي بودم
با اين همه
فراموشم مكن
وقتي بر صندلي فرسوده ات نشسته اي
و به ماه فكر مي كني
(4)
قطاري كه تو را برد
چه چيزي را با خود بر مي گرداند؟
تعادل دنيا
گاهي فقط به مويي بند است
لوكوموتيوران تو
كاش اين را مي دانست!